“
یادگیری معطوف به معنا[۱۰۶] توسط ساختار، پردازش موضوع انتقادی نمونه، خود تنظیمی فرآیندهای یادگیری و مطالب، ساخت و ساز دانش به عنوان مفهوم یادگیری و علاقه شخصی به عنوان جهت گیری یادگیری مشخص میگردد. حفظ کردن ، تمرین کردن،تجزیه و تحلیل نمودن، تنظیم بیرونی در یادگیری، یادگیری خود آزمون ازویژگی های یادگیری معطوف به تکرار[۱۰۷]است. پردازش محسوس، جهت گیری یادگیری شغلی، و مفهوم یادگیری بریادگیری معطوف به برنامه[۱۰۸] تأکید می کند. یادگیری بدون جهت[۱۰۹] شامل فقدان تنطیم و جهت گیری یادگیری دوسوگرا میباشد.
زیگرز(۲۰۰۱) مطرح نمود که بین دانش آموزان دختر و پسر در رویکردهای یادگیری تفاوت وجود ندارد. علاوه بر تأثیرات شخصی برخی از عوامل زمینههای نیز بر فعالیت های یادگیری اثردارد. مهم ترین و مستقیم ترین آنان، روشی است که در آن دستور العمل ها و تدریس منتقل میگردد (تریگول و همکاران ۱۹۹۹؛ ورمونت و ورلوپ،۱۹۹۹؛ ورمنت،۲۰۰۳). تحقیقات بر عوامل زمینه ای کلی تر متمرکز شده است، به عنوان مثال، تفاوت انضباطی (رامسدن ۱۹۸۸؛وندراستپ و همکاران ۱۹۹۶)، تفاوت در تجربه آموزشی، و تفاوت بین دانشگاه و آموزش از راه دور(ریچاردسون و همکاران ۱۹۹۹).
یک متغیر مهم زمینه ای تجربه آموزشی دانش آموزان است، با توجه به مارتون و سالجو(۱۹۷۷) یادگیری مردم از تجارب آن ها در یادگیری و شرکت در آموزش و پرورش و تدریس سرچشمه میگیرد. در مطالعه آن ها به طورکلی دانش آموزان با تجربه آموزشی کم، بدون در نظر گرفتن سن، یادگیری کمتری را نشان داند. آن ها پیشنهاد کردند که افزایش تجربه در آموزش و پرورش رسمی با توسعه مفاهیم در دیدگاه ها و نگرش آنان در مورد یادگیری امکان پذیر میباشد. به خصوص گذار به مراحل آموزش عالی یک تجربه است که در این توسعه کمک کند. مطالعه آن ها نشان داد که مواجهه ناگهانی با هزاران صفحه برای مطالعه یک شوک برای بسیاری از دانش آموزان بی تجربه بود. تعدادی از آن ها تعجب میکردند از آنچه که قرار بود از این انبوه اطلاعات یاد بگیرند و چگونه میتوانند بهترین انجام شود بود.
بیگز(۱۹۸۷) راهبردهای یادگیری را به عنوان روش های خاصی که دانشجویان تکالیف یادگیری را انجام
میدهند و تحت تاثیر عوامل محیطی،شخصی و موقعیتی قرار می گیرند،توصیف میکند.بیگز و مور(۱۹۹۳) ابتدا سه رویکرد سطحی،عمقی و پیشرفت به یادگیری را شناسایی کردهاند،اما در تجدید نظرشان آن ها را به دو دسته سطحی و عمقی که هر رویکرد ترکیبی از انگیزه و راهبرد است،مفهوم سازی کردهاند.
رویکرد سطحی به یادگیری رویکردی است که انگیزش دانش آموز کسب وضعیت لازم با حداقل تلاش است.دانش آموزانی با این رویکرد کار را به اجبار و نه بر اساس میل خود انجام میدهند.به دلیل نبود انگیزش درونی در انجام تکالیف،راهبردهای این رویکرد به طور معمول یادگیری از طریق حفظ طوطی وار است.دانش آموزان علاقه چندانی به یادگیری معنی آنچه یاد می گیرند ندارند و بیشتر با انگیزش بیرونی مرتبط است تا انگیزش درونی(استرود،۲۰۰۶؛یانگ و لوی،۲۰۰۵؛جنسن،۲۰۰۴).
رویکرد عمقی به یادگیری بر اساس انگیزش درونی و علاقه شخصی است.راهبرد مرتبط با این رویکرد راهبردی است که بر اساس آن دانش آموزان معنا و روابط درونی را جست و جو میکنند.یادگیری عمقی بر اساس دانش موجود فرد ساخته می شود و با تمایل زیاد فرد برای یادگیری و کسب دانش ارتباط دارد.
رویکرد عمقی به یادگیری رویکردی است که دانش آموزان را قادر میسازد تا دانش موجود خود را بسازند و دانش جدید را جست و جو کنند.
از سوی دیگر راهبردهای یادگیری ،نیز بر کیفیت یادگیری تاثیر میگذارند.این راهبردها،روشها و شیوه هایی هستند که شاگردان در حین یادگیری به کار می گیرند تا به اهداف آموزشی موردنظر دست یابند(فنسترماخر و ریچاردسون[۱۱۰]،۲۰۰۰).راهبرد به نقشه کلی مجموعه ای از عملیات که برای رسیدن به هدف معینی طرح ریزی شده ،گفته می شود.یادگیرندگان در هنگام روبه رو شدن با انواع تکالیف یادگیری از راهبردهای یادگیری شخصی استفاده میکنند(وین اشتاین و مایر،۱۹۸۶).به اعتقاد پینتریچ(۱۹۹۵) مهم ترین راهبردهای یادگیری،خودنظم جویی،راهبردپدهای شناختی،راهبردهای فراشناختی و راهبردهای مدیریت منابع هستند.
در واقع راهبردهای یادگیری روشهایی هستند که یادگیرنده در فرایند یادگیری به وسیله آن ها اقدام به انتخاب و اکتساب اطلاعات و سپس یکپارچه سازی آن ها میکند(وین اشتاین و مایر،۱۹۸۶).اصطلاح راهبرد شناختی به اعمال شناختی یادگیرنده برای دستیابی به اهداف یادگیری معین ،یا انجام یک تکلیف یادگیری اشاره دارد(مایر،۱۹۸۸).در حالی که شناخت به دانش فرد در مورد فرایندها و نتایج شناختی و یا هرآنچه مربوط به آن باشد اشاره میکند فراشناخت به نظارت فعال،نظم بخشی ناشی ازآن و هماهنگی این فرایندها اشاره می کند(فلاول،۱۹۷۶).به اعتقاد فلاول راهبردهای شناختی برای تسهیل یادگیری تکالیف به کار میروند ،در حالی که راهبردها فراشناختی به منظور بازبینی این پیشرفت مورد استفاده قرار می گیرند.
۲-۳-۳- یادگیری همسالان درمحیط اجتماعی فرهنگی
یکی از اصول اساسی نظریه فرهنگی اجتماعی این است که کودکان عوامل فعال در فرایند جامعه پذیری[۱۱۱]شان میباشند، یادگیری زبان و فرهنگ از طریق حالتی زبان شناختی در رویدادی معنی دار روی میدهد.
چشم انداز یادگیری در این روش تصوری است که افراد در جوامع از عمل به عنوان ورود به دنیای جدیدی از گفتمان، و نه فقط به عنوان کسب مهارتها و مفاهیم جدید دارند. از این منظر، روابط متقابل شرط لازم برای یادگیری همسالان است.
“